تولد کفشدوزکی هانا
جیگر خانوم نزدیکای تولدت بود خیلی نقشه ها برات کشیدم میخواستم از یک ماه جلوتر دست بکار بشم که به همه کارا برسم و کسی تو زحمت نندازم اما خیلی مردد بودم که هم شب یلدا برات جشن بگیرم یا یه روز دیگه هرروز یه تصمیمی میگرفتم بعد با خاله ها و بابا و ... که صحبت میکردم نظرم عوض میشد همین طور روزا میگذشت یهو خبر دار شدم یک هفته دیگه بیشتر وقت ندارم و دخترکم تولدشه استرس گرفتم از اونجایی که همیشه خاله ها مثل شیر پشتم هستن و حمایتم میکنن گفتن کاری نداره پس فردا تولد بگیر یعنی پنج شنبه 26 آذر چون آخر هفته هستش و بهتره منم سریع بابایی فرستادم خرید و آقای پدر شب با دست پر برگشت خونه ،هانا بانوی من شب که خوابید منم شروع کردم به درست کردن...
نویسنده :
مامان عاطفه
17:57









