هاناهانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

هانا ، فرشته اي كوچك

تولد کفشدوزکی هانا

جیگر خانوم نزدیکای تولدت بود خیلی نقشه ها برات کشیدم میخواستم از یک ماه جلوتر دست بکار بشم که به همه کارا برسم و کسی تو زحمت نندازم اما خیلی مردد بودم که هم شب یلدا برات جشن بگیرم یا یه روز دیگه هرروز یه تصمیمی میگرفتم بعد با خاله ها و بابا و ... که صحبت میکردم نظرم عوض میشد همین طور روزا میگذشت یهو خبر دار شدم  یک هفته دیگه بیشتر وقت ندارم و دخترکم تولدشه  استرس گرفتم از اونجایی که همیشه خاله ها مثل شیر پشتم هستن و حمایتم میکنن گفتن کاری نداره پس فردا تولد بگیر یعنی پنج شنبه 26 آذر چون آخر هفته هستش و بهتره  منم سریع بابایی فرستادم خرید و آقای پدر شب با دست پر برگشت خونه ،هانا بانوی من شب که خوابید منم شروع کردم به درست کردن...
30 آذر 1394

زندگی هانا گلی به روایت تصویر

جان جانانم این صفحه عکسای دوازده ماه باهم بودنمون برات میذارم هانا جونم عاشقتم  صفر تا سی روزگی: یک ماهگی: دو ماهگی: سه ماهگی: چهار ماهگی: ببخشید عکسات پاک شد فقط فیلم دارم پنج ماهگی : شش الی هشت ماهگی:   نه ماهگی : ده ماهگی به بعد:   تلاش برای بلند شدن: وقتی روی مبل میشینی و بهت میگم روی مبل باید چجوری بشینی تا من عکس بندازم هرچیز مستطیل شکل شبیه گوشی میبینی میگی ااووو     ...
30 آذر 1394

ماه نامه هانا گلی

دردونه من ،هانای عزیزم چون خیلی از به روز کردن وبلاگت عقبم مجبورم خیلی خلاصه برات بنویسم و بیشتر سعی میکنم برات عکس بذارم که یادگاری بمونه. دخترکم یواش یواش بزرگ میشد و ما هرروز شاهد رشدش بودیم هرروز قابلیتاش بیشتر میشد و من و بابایی غرق در شادی میشدیم وقتی میحندیدی کیف میکردیم اصلا اهل گریه نبودی مگر دیگه دل درد خیلی اذیتت میکرد اما خیلی وحشتناک معذرت میخوام استفراغ میکردی.ماشاالله فکر میکنم زود غلت زدن رو یاد گرفتی اگر اشتباه نکنم پنج ماهه بودی تاریخ دقیق کارهایی که انجام دادی دارم در اولین فرصت برات مینوسم. دو ماه و هفده روزت بود که یه پرنس به جمع پرنسس و پرنسای دیگه خانواده نقدی اضافه شد بله حاله الی یه گل پسر برامون آورد. از ما...
29 آذر 1394

صفر تا چهل روزگی

گلی جونم بعد از ترخیص از بیمارستان اومدیم خونه خودمون و مامان زری موند پیشمون به مدت ده روز خیلی بهش زحمت دادیم .همه افتادن تو زحمت خاله ها جوی ها و عمه جون و.. اما خاله ها سنگ تموم گذاشتن سه تا خاله ها تو بیمارستان موندن کمک هرروز یکیشون دستشون درد نکنه  روز سوم که برای چکاپ بردیمت پیش دکتر علیمحمدی گفت زردی داری و رفتیم و آزمایش دادی و دست دختر کوچولو سوراخ کردن اما دحتر صبور من صداش در نیامد زردیت 11/5 بود و خدارو شکر نیازی به بستری نبود اما من و بابا حمید چون خیلی نگران بودیم مرتب دکتر میبردیمت و میگفتن نیاز به بستری نیست زردیت خیلی دیر از بدنت رفت تقریبا چهل روزی طول کشید . اولین حمامت شش روزه بودی و با مامان زری رفتی و نافت...
16 آذر 1394

بانوی یلدایی...تولد

تو ده شب گذشته خواب خوبی نداشتیم مامان زری اومده بود خونمون با هر حرکت من بابا و مامان زری میگفتن بریم بیمارستان اما هیچ خبری نبود و دخترکم جاش راحت بود ولی دیگه مهمونی داشت تموم میشد و باید میامد تو بغل مامانی   صبح روز دهم خاله الهام اینا ساعت شش صبح با قابلمه حلیم نذری اومدن خونمون (بیست و هشتم صفر ) بعد از صرف صبحانه همگی راهی بیمارستان شدیم و از پا قدم شما اولین برف سال هم شروع به باریدن کرد .دوباره نوار قلب گرفتن اما بابا و مامان زری همچنان منتظر بودن که دوباره برگردیم که گفتن برید و کارهای پذیرش انجام بدید وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن و چشمای همه نگران،کارهای پذیرش انجام شد و به تعداد همراهه...
15 آذر 1394

میزبانی ماه آخر

عشق کوچولوی من هشت ماهی که مهمونم بودی من و بابایی سعی کردیم ازت به نحو احسنت پذیرایی کنیم تا خوب رشد کنی و بزرگ بشی سعی میکردم استرس نداشته باشم و فکرو خیال بد نکنم که عشق مامان اذیت نشه .این هشت ماه یک شب در میون تنها میشدیم چون بابا شبکار بود اما از ماه هفت مامان زری بابا همش غر میزدن و نمیذاشتن زیاد تنها باشیم .شبایی هم که بابایی پیشمون بود حسابی مارو سرگرم میکردی و برامون ابراز وجود میکردی و منو بابا قربون صدقه ات میرفتیم ،دیگه همش خدتو یک جا جمع میکردی و گوله میشدی که من اصلا نمیتونستم تکون بخورم و بابایی غش میکرد از خنده و ذوق دختر کوچولوشو میکرد.(یادم رفته بود بگم تکونات خیلی دیر شروع شد فکر میکنم تو ماه شش بودم که ضربه های محکمت شرو...
15 آذر 1394

انتخاب اسم

عزیز دلم همه پروزه بارداری به یک طرف و پروزه انتخاب اسم به یک طرف خیلی سخته ،هنوز من و بابایی نتونستیم اسمی برات انتخاب کنیم و با هم به تفاهم نرسیدیم یا اسمی که ما ازش خوشمون میامد بقیه تغییرش میدادن و ما هم پشیمون میشدیم بابا حمید زمانی که فهمید یه پرنسس ناز داره بهمون اضافه میشه اسمت گذاشت آرمیتا که من راضی نبودم اما بابایی آرمیتا صدات میزد مهبد جون گذاشت تیارا که خانواده من تیارا صدات میکردن اما دیگه روزای آخر باید تصمیم جدی میگرفتیم برای اسمت که من دوتا پیشنهاد دادم یکی آوین بود به معنای عشق و یکی هانا که معانی زیادی داره هانا به زبان زاپنی به معنی گل (حالت زیبای یک زن) به یونانی به معنی شکوفه ،به انگلیسی به معنی خوشبو و به ایران...
15 آذر 1394

سیسمونی

تو ماه هفتم بارداری خرید سیسمونی توسط مامان زری و بابا بهمن جدی تر شد. من و بابا هم گاهی اوقات همراهیشون میکردیم وقتی وسایل یکی یکی آماده میشد و میاوردن خونه شوق ما هم بیشتر میشد برای دیدنت هر شب وسایلت نگاه میکردم و روزشماری میکردم .دیگه بعد از چند روز همه چیز آماده شد و اتاقت با کمک خاله ها و لطف مامان زری و بابا بهمن مهربون چیده شد.ساک بیمارستان بسته شد و همه منتظر جوجه طلایی بودن. دخترکم اینا بخشی از لباسات و وسایلت هست برات گذاشتم که یادگاری داشته باشی. مامان و بابای عزیزم و خواهرای مهربونم از همتون ممنونم خیلی برام زحمت کشیدید امیدوارم لایق این همه محبتتون باشم.   ...
13 آذر 1394

مروری بر خاطرات دوران جنینی

پرنسس کوچولوی نازم این قسمت یکم طولانی هستش میخوام خلاصه ای از نه ماه انتظاری که کشیدم برات بگم عزیزم. جونم برات بگه بعد از اینکه فهمیدم یه کنجد تو دلم دارم رفتم دکتر ،دکترت خانوم مریم شکرپور بود .خانوم دکتر گفتن که باید اول برم سونو ،سونوی اول که رفتم گفتن زود اومدی باید شش روزه دیگه بیایی سونوی دومم که رفتن آقای دکتر گفت هیچ خبری از نی نی نیست و حاملگی پوچ هستش خیلی استرس گرفتم هم درحین اینکه از دکتر تند تند سوال میکردم و دلیلشو میپرسیدم ایشونم همچنان داشت دنبال جوجه طلایی من میگشت و میگفت نه خبری نیست یهو گفت تکون نخور یه چیزی دیدم بلههههه شما بارداری و قلب کوچولوتون داره میزنه خیلی خوشحال شدم اما نمیدونم چرا بازم استرس داشتم باورم...
12 آذر 1394